|
به خاطر قلوب در هم شکسته انسانها !قلوب آکنده از عشق و به خون آغشته انسانها !به خاطر حسرت ،حسرت گمگشته در امواج سرشک !..سرشک سرگردان در ظلمت زندانها این آثار پراکنده به وجود آمد! گوش کن! گوش کن ، ای خواننده ناشناس که روحم سپاسگذار لطفی است که دورادور با خواندن سرگذشت بی سرنوشت ، زیر .پای قلب من میریزی!... گوش کن! من هنوز آنقدر عاجز نشده ام که دروغ بگویم اگر- خدای نکرده – روزی کسی – نفسی – هوسی ، مجبورم کند دروغ بگویم ، من – با کلی افتخار – وبدون تردید – علی رغم فرداهای بی پدر سه فرزندی که دارم – سینه پیش – پیشانی فراغ ... میروم میدانید کجا ؟!... زیر سنگ ...!! من سالها روی سنگهـــا خوابیده ام به پاس لطف سنگها – آن روز از سنگها خواهم خواست که تا ابد روی من بخوابند!!! من باید آنچه را احساس میکنم بنویسم....ومینویسم! ولی تو ای پاسدار جهالت!....اگر میخواهی دهان فریاد مرا قفل کنی؟ .....قفل کن!....اما ... فراموش مکن....همان انسانی که دیروز ندانسته ،برای تو قفل میساخت !....امروز دانسته کلیدش را برای من میسازد!...
|
|
|
نه... من ديگر نمي خندم نه من ديگر بروي ناكسان هرگز نمي خندم دگر پيمان عشق جاوداني با شما معروفه هاي پست هر جايي نمي بندم شما كاينسان در اين پهناي محنت گستر ظلمت ز قلب آسمان جهل و ناداني به دريا و به صحراي اميد و عشق بي پايان اين ملت تگر ذلت و فقر و پريشاني و موهومات مي باريد شما ،كاندر چمن زار بدون آب اين دوران طوفاني بفرمان خدايان طلا ، تخم فساد و يأس مي كاريد ؟ شما ، رقاصه هاي بي سر و بي پا كه با ساز هوس پرداز و افسونساز بيگانه چنين سرمست و بي قيد و سراپا زيور و نعمت به بام كلبه ي فقر و بروي لاشه ي صد پاره ي زحمت سحر تا شام مي رقصيد قسم : بر آتش عصيان ايماني كه سوزانده است تخم يأس را در عمق قلب آرزومندم كه من هرگز ، بروي چون شما معروفه هاي پست هر جايي نمي خندم پاي مي كوبيد و مي رقصيد ليكن من ... به چشم خويش مي بينم كه مي لرزيد مي بينم كه مي لرزيد و مي ترسيد از فرياد ظلمت كوب و بيداد افكن مردم كه در عمق سكوت اين شب پر اضطراب و ساكت و فاني خبر ها دارد از فرداي شورانگيز انساني و من ... هر چند مثل ساير رزمندگان راه آزادي كنون خاموش ،در بندم ولي هرگز بروي چون شما غارتگران فكر انساني نمي خندم
+| نوشته شده توسط
کارو در و ساعت
|
|
|