تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات اشعارو آثار منتشر نشده کارو

سخنی به نام مقدمه


به خاطر قلوب در هم شکسته انسانها !قلوب آکنده از عشق و به خون آغشته انسانها !به خاطر حسرت ،حسرت گمگشته در امواج سرشک !..سرشک سرگردان در ظلمت زندانها این آثار پراکنده به وجود آمد!
گوش کن!
گوش کن ، ای خواننده ناشناس که روحم سپاسگذار لطفی است که دورادور با خواندن سرگذشت بی سرنوشت ، زیر .پای قلب من میریزی!...
گوش کن!
من هنوز آنقدر عاجز نشده ام که دروغ بگویم
اگر- خدای نکرده – روزی کسی – نفسی – هوسی ، مجبورم کند دروغ بگویم ، من – با کلی افتخار – وبدون تردید – علی رغم فرداهای بی پدر سه فرزندی که دارم – سینه پیش – پیشانی فراغ ...
میروم
میدانید کجا ؟!...
زیر سنگ ...!!
من سالها روی سنگهـــا خوابیده ام
به پاس لطف سنگها – آن روز از سنگها خواهم خواست که تا ابد روی من بخوابند!!!
من باید آنچه را احساس میکنم بنویسم....ومینویسم!
ولی تو ای پاسدار جهالت!....اگر میخواهی دهان فریاد مرا قفل کنی؟ .....قفل کن!....اما ...
فراموش مکن....همان انسانی که دیروز ندانسته ،برای تو قفل میساخت !....امروز دانسته کلیدش را برای من میسازد!...


لوگوی کارو

 

 

 


آرشیو

خرداد 1388
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386


  ا یزابل...

 

گریه کنید !... گریه کنید ای خاطرات گذشته ، ای خاطرات دوران از یاد رفته جوانی ، ای اشکهای پنهانی ، گریه کنید ، ایزابل من  رفت .... ایزابل من مرد...

نمیتوانم ! باور کنید ، هیچ نمیتوانم او را . خودش را نه ، همه آنچه او در پریشانی نگاه پریشانش برای من ، و بالاتر از من ! برای قلب دیوانه پرست من ، داشت ، فراموش کنم.

امشب هم مثل هر شب ، قلبم به یادزندگی شاعرانه ای که با او داشتم ، همانطور ساده ، پاچه پارچه فرو می ریزد .

از دور ، نمی دانم چقدر دور ، ناله های سرگردان پیانویی تار و پود وجود وحشی و منقلبم را به لرزه انداخته  است ، نمی دانم انگشتان کدام انسان دلشکسته ایست که در کشاکش امواج شرنگ آلوده ی این ناله های جگر سوز ، لابلای دندانه های پریده رنگ پیانو ، پی گمشده ی بخت برگشته ی خویش می گردد ...

سوز ناله های پیانو : جان زندگی صاحب مرده ام را به لب مزار آرزو ها ی بخاک سپرده ام رسانیده ..! یک مشت اشک پراکنده در گوشه و کنار دیدگان شب زنده دارم ، بیداد میکنند. مدتها با آهنگ پیانو ساکت و در هم کوفته اشک می ریزم ...آنوقت ... دلم می خواهد فریاد بکشم ، و فرمان دلم را بلا اراده انجام دهم !

شوپن ...آخ شوپن ! ناله مکن ....اشک مریز ؛ دیوانه شدم ....مردم...بیچاره شدم...شوپن !

یکباره ناله ی پیانو در تیرگی شب سرسام گرفته خاموش میشود و اشکهای من ... اشکهای وحشت زده و گیج من هم ، همراه با واپسین ناله ی پیانو ، در پریدگی رنگ گونه های مرطوب و رنگ پریده ام می میرند....

تنها ، یک قطره اشک ، یک قطره اشک دل افسرده ، در گوشه ی چشمم لنگر انداخته و هیچ خیال فرو ریختن ندارد ، فکر میکنم شاید دلش شکسته است از اینکه همه آن اشکها با آهنگ پیانو مردند ، ولی او باید در دامن سکوت بدون هیچگونه تشریفات بمیرد ..

دلم هیچ نمی خواهد که قلب آخرین قطره ی اشک دل شوریده ام را بشکنم ..با دستمال سپیدم ، که تنها یادگار «او»ست ، آهسته پاکش می کنم ...آنوقت ...آنوقت هیچ ! جنون ! جنون مرگ ... مرگ عشق نا تمامی که همانطور نا تمام ماند ... با اشک گمشده در دستمال سپیدم حرف می زنم : ببین ! ... تو خودت دیدی که  همه ی آن اشکها بدون کفن مردند ...ولی تو ...؟...!

کفن آخرین قطره اشکم ، دستمال سپیدم را ، که تنها یادگار « او» ست دیوانه وار در پارچه ی سیاهی می پیچم ، و تابوت اشکم را به امواج آسمان نورد بادها می سپارم ، ببرید بادها ! ببریر . این تابوت ، آرامگاه متحرک قلب در هم شکسته ایست که آغشته به اشک و خون ، زیر پای ناکامی ، ناله کنان جان داد ...

و بادها به خاطر من ! به خاطر قلب شکسته ی من ، ناله سر دادندو ناله ی بادها همه آسمانها را که پناهگاه ناله های بی پناه من بودند به گریه انداخت ..

من در تلاطم امواج آشفته ی  سرشک طوفانی آسمانها ، زندگی خود را دیدم که سر افکنده و پریشان حال ، دست وپا زد و مرد !.. من دلم برای زندگی جوانمرده ام نسوخت ، دلم برای قلب تیره بخت بیچاره ام سوخت ، که در آخرین لحظه ی زندگی اهمت زده و محنت باری که داشت ، نومیدانه فریاد کشید :

ایزابل!...

آخ ....

         ایزا......

                     بل ........

((ایزابل))

 

+| نوشته شده توسط کارو در و ساعت  
 


 هذيان يك مسلول

  همره باد از نشيب و از فراز كوهساران
 از سكوت شاخه هاي سرفراز بيشه زاران
 از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
 از زمين ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران
 از مزار بيكسي گمگشته در موج مزاران
 مي خراشد قلب صاحب مرده اي را سوز سازي
 سازنه ، دردي ، فغاني ، ناله اي ،‌اشك نيازي
 مرغ حيران گشته اي در دامن شب مي زند پر
 مي زند پر بر در و ديوار ظلمت مي زند سر
 ناله مي پيچد به دامان سكوت مرگ گستر
 اين منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز كن در
 باز كن در باز كن ... تا بينمت يكبار ديگر
 چرخ گردون ز آسمان كوبيده اينسان بر زمينم
 آسمان قبر هزاران ناله ، كنده بر جبينم
 تار غم گسترده پرده روي چشم نازنينم
 خون شده از بسكه ماليدم به ديده آستينم
 كو به كو پيچيده دنبال تو فرياد حزينم
 اشك من در وادي آوارگان ،‌آواره گشته
 درد جانسوز مرا بيچارگيها چاره گشته
 سينه ام از دست اين تك سرفه ها صد پاره گشته
 بر سر شوريده جز مهر تو سودايي ندارم
 غير آغوش تو ديگر در جهان جايي ندارم
باز كن ! مادر ، ببين از باده ي خون مستم آخر
 خشك شد ، يخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر
 آخر اي مادر زماني من جواني شاد بودم
 سر به سر دنيا اگر غم بود ، من فرياد بودم
 هر چه دل مي خواست در انجام آن آزاد بودم
 صيد من بودند مهرو يان و من صياد بودم
بهر صد ها دختر شيرين صفت و فرهاد بودم
 درد سينه آتشم زد ، اشك تر شد پيكر من
 لاله گون شد سر به سر ، از خون سينه بستر من
 خاك گور زندگي شد ،‌ در به در خاكستر من
 پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلويم
 وه ! چه داني سل چها كرده است با من ؟ من چه گويم
 همنفس با مرگم و دنيا مرا از ياد برده
ناله اي هستم كنون در چنگ يك فرياد مرده
 اين زمان ديگر براي هر كسي مردي عجيبم
ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غريبم
 غير طعن و لعن مردم نيست اي مادرنصيبم
زيورم ، پشت خميده ، گونه هاي گود ، زيبم
ناله ي محزون حبيبم ، لخته هاي خون طبيبم
كشته شد ، تاريك شد ، نابود شد ، روز جوانم
 ناله شد ،‌افسوس شد ، فرياد ماتم سوز جانم
 داستانها دارد از بيداد سل سوز نهانم
 خواهي از جويا شوي از اين دل غمديده ي من
بين چه سان خون مي چكد از دامنش بر ديده ي من
 وه ! زبانم لال ، اين خون دل افسرده حالم
گر كه شير توست ، مادر ... بي گناهم ، كن حلالم
 آسمان ! اي آسمان ... مشكن چنين بال و پرم را
 بال و پر ديگر چرا ؟ ويران كه كردي پيكرم را
 بسكه بر سنگ مزار عمر كوبيدي سرم را
 باري امشب فرصتي ده تا ببينم مادرم را
 سر به بالينش نهم ، گويم كلام آخرم را
 گويمش مادر ! چه سنگين بود اين باري كه بردم
 خون چرا قي مي كنم ، مادر ؟ مگر خون كه خوردم
سرفه ها ، تك سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم
بس كنين آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسيده
 آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسيده
 زير آن سنگ سيه گسترده مادر ، رختخوابم
 سرفه ها محض خدا خاموش ، مي خواهم بخوابم
عشقها ! اي خاطرات ...اي آرزوهاي جواني !
اشكها ! فريادها اي نغمه هاي زندگاني
سوزها ... افسانه ها ... اي ناله هاي آسماني
 دستتان را ميفشارم با دو دست استخواني
 آخر ... امشب رهسپارم سوي خواب جاوداني
 هر چه كردم يا نكردم ، هر چه بودم در گذشته
 كرچه پود از تار دل ،‌تار دل از پودم گسسته
عذر مي خواهم كنون و با تني درهم شكسته
مي خزم با سينه تا دامان يارم را بگيرم
 آرزو دارم كه زير پاي دلدارم بميرم
 تالياس عقد خود پيچيد به دور پيكر من
 تا نبيند بي كفن ،‌فرزند خود را ، مادر من
پرسه مي زد سر گران بر ديدگان تار ،‌خوابش
تا سحر ناليد و خون قي كرد ، توي رختخوابش
 تشنه لب فرياد زد ، شايد كسي گويد جوابش
 قايقي از استخوان ،‌خون دل شوريده آبش
ساحل مرگ سيه ، منزلگه عهد شبابش
بسترش درياي خوني ، خفته موج و ته نشسته
 دستهايش چون دو پاروي كج و در هم شكسته
 پيكر خونين او چون زورقي پارو شكسته
 مي خورد پارو به آب و ميرود قايق به ساحل
تا رساند لاشه ي مسلول بيكس را به منزل
 آخرين فرياد او از دامن دل مي كشد پر
 اين منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،‌باز كن در
 باز كن، ازپا فتادستم ... آخ ... مادر
 آخ.......م... ا...د...ر

+| نوشته شده توسط کارو در و ساعت  
 


 نه... من ديگر نمي خندم

 

نه... من ديگر نمي خندم
نه من ديگر بروي ناكسان هرگز نمي خندم
دگر پيمان عشق جاوداني
با شما معروفه هاي پست هر جايي نمي بندم
شما كاينسان در اين پهناي محنت گستر ظلمت
ز قلب آسمان جهل و ناداني
به دريا و به صحراي اميد و عشق بي پايان اين ملت
تگر ذلت و فقر و پريشاني و موهومات مي باريد
شما ،‌كاندر چمن زار بدون آب اين دوران طوفاني
بفرمان خدايان طلا ،‌ تخم فساد و يأس مي كاريد ؟
شما ، رقاصه هاي بي سر و بي پا
كه با ساز هوس پرداز و افسونساز بيگانه
چنين سرمست و بي قيد و سراپا زيور و نعمت
به بام كلبه ي فقر و بروي لاشه ي صد پاره ي زحمت
سحر تا شام مي رقصيد
قسم : بر آتش عصيان ايماني
كه سوزانده است تخم يأس را در عمق قلب آرزومندم
كه من هرگز ، بروي چون شما معروفه هاي پست هر جايي نمي خندم
پاي مي كوبيد و مي رقصيد
ليكن من ... به چشم خويش مي بينم كه مي لرزيد
مي بينم كه مي لرزيد و مي ترسيد
از فرياد ظلمت كوب و بيداد افكن مردم
كه در عمق سكوت اين شب پر اضطراب و ساكت و فاني
خبر ها دارد از فرداي شورانگيز انساني
و من ... هر چند مثل ساير رزمندگان راه آزادي
كنون خاموش ،‌در بندم
ولي هرگز بروي چون شما غارتگران فكر انساني نمي خندم

+| نوشته شده توسط کارو در و ساعت  
 


 مکافات عمل

 

یک شبی در راه دوری ، گرگ پیری بر زمین افتاد و مرد ...!!

لاشه ی گندیده ی آن گرگ را کفتار خورد ...!!

در دل غار کثیفی پیر کفتار ، زمین مرگ را بوسید و خفت ...

قاصدی این ماجرا را با کرکسان زشت گفت ...!!!

جسم گند آلود کفتار را کرکسان ، غارتگران خوردند ...

لرزه بر دامان کوه افتاد ...!!!

سنگها بر روی هم هموار گشت ...

کرکسان هم جملگی مردند ....!!!

 

+| نوشته شده توسط کارو در و ساعت  
 


 مناجات

 

الا ! اي مهين مالك آسمانها

كجا گيرم آخر سراغت كجايي ؟

غلام وفاي تو بودم _ نبودم ؟

چرا با من با وفا بي وفايي ؟

چه سازم من آخر بدين زندگاني

كه ريبي است در بيكران بي ريايي

چسان خلقت مهمل است اينكه روزم

فنا كرد – كام قدر – بر قضايي !

بيا پس بگير اين حياتي كه دادي

كه مردم از اين سرنوشت كذايي !

خداوندگارا !

اگر زندگانيست اين مرگ ناقص

بمرگ تو ، من مخلص خاك گورم !

دو صد بار ميكشتم اين زندگي را

اگر ميرسيدي به زور تو ، زورم !

كما اينكه اين زور را داشتم من

ولي تف بر اين قلب صاف و صبورم !

همه ش خنده ميزد بصد ناز و نخوت

كه من جز حقيقت ز هر چيز دورم !

بپاس همين خصلت احمقانه

كنون اينچنين زارو محكوم و عورم ؟

چه سود از حقيقت كه من در وجودش

اسير خدايان فسق و فجورم ؟

از آن دم كه شد آشنا با وجودم

سرشكي نهان در نگاه سرورم

چو روزم ، تبه كن تو ، روز « حقيقت »

كه پامال شد زير پايش غرورم

خداوندگارا!

تو فرسنگها دوري از خاك دوري

تو درد من خاك بر سر چه داني ؟

جهاني هوس مرده خاموش و بيكس

در اين بينفس ناله آسماني ...

زروز تولد همه هر چه ديدم

همه هر كه ديدم تبه بود و جاني

طفوليتم بر جواني چه بودي

كه تا بر كهولت چه باشد جواني !

روا كن به من شر مرگ سيه را

كه خيري نديدم از اين زندگاني!

مگر از پس مرگ – روز قيامت

خلاصم كن زين شب جاوداني!

بمن بد گماني؟ دريغا ! ندانم

چسام بينمت تا چنانم نداني؟

نه بالي كه پر گيرم آيم به سويت

نه بهر پذيرايي ات آشياني!

چه بهتر كه محروم سازم تو را من

ز ديدار خويش و از اين ميهماني

مبادا كه حاشا نمائي بخجلت

كه پروردگار لتي استخواني !

خداوندگارا !

تو ميداني آخر ، چرا بي محابا

سيه پرده شم رو را نديدم !

مرا ز آسمان تو باكي نباشد

كه خون زمين مي طپد در وريدم !

من آن مرغ ابر آشيانم كه روزي

ببال شرف در هوا  مي پريدم !

حيات دو صد مرغ بي بال وپر را

برغم هوس – از هوي مي خريدم

بهر جا كه بيداد ميكشت دادي :

بقصد كمك ، كوبه كو مي خزيدم !

بهر جه كه ميمرد رنگي ز رنگي

بيكرنگي از جاي  خود ميپريدم !

من آن شاعر سينه بدريده هستم

كه عشق خود از مرگ  مي آفريدم !

چه سازم ! شرنگ فنا شد به كامم

ز شاخ حقيقت هر چه چيدم!

ولي ناخلف باشم از ديده باشي

كه باري سر انگشت حسرت گزيدم !

ار آنرو كه با علم بر سرنوشتم

ز روز ازل راه خود را گزيدم !

خداوندگارا !

 ز تخت فلك پايه آسمانها

دمي سوي اين بحر بي آب رو كن

زمين را از اين سايه شياطين

 جنين در جنين كين به كين رفت و رو كن

سياهي شكن چنگ فريادها را

به چشم سكوت سياهي فرو كن !

هميشه جواني تو ، پير زمانه !

شبي هم " جواني " بما آرزو كن !

كه تا زيرورو نسازم آسمانت

زمين را بنفع زمان زير رو رو كن !

 

+| نوشته شده توسط کارو در و ساعت  
 


 بعد از 3 سال...دوباره سلام

 

همین روزا میام.....سبز باشید...ایلیا.......تا اطلاع ثانوی به این وبلاگ سر بزنید

+| نوشته شده توسط کارو در و ساعت  
 


 

This Template is Designed By : karo0o

   RSS  

 

Menu

صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب


موضوعات



مطالب پیشین


مناجات
مکافات عمل
نه--من دیگر نمی خندم
هذیان یک مسلول
ایزابل


لینکستان

کارو
آرشيو پيوندها

 

موزیک