لوچ

پنجشنبه 25 اسفند1390

دهقان پير ، با ناله می گفت : ارباب ! آخر درد من يکی دوتا که نيست ، با وجود اين همه بدبختی ، نمي دانم خدا چرا با من لج کرده وچشم تنها دخترم را « چپ » آفريده است ؟! دخترم همه چُز را دو تا می بيند !

ارباب پرخاش کرد که بدبخت ! چهل سال است نان مرا زهر مار مي کنی ! مگر کور بودی ، نديدی که چشم دختر من هم «چپ» است ؟!

گفت چرا ارباب ديدم ....اما....  چيزی که هست ، دختر شما همه ی اين خوشبختی ها را " دوتا "  می بيند ....ولی دختر من ، اين همه بدبختی ها را ....

 

فریاد فریاد

دوشنبه 21 آذر1390

فرياد از اين دوران تار تيره فرجام.

اين تيره دوراني كه خورشيد از پس ابر :

خون ميفشاند – جاي مي – بر جام ايام !

فرياد ! فرياد !

از دامن يخ بسته ومتروك الوند

تا بيكران ساحل مفلوك كارون

هر جا كه اشكي مرده بر تابوت يك عشق.

هر جا كه قلبي زنده مدفون گشته در خون....

هر جا كه اه بيكس اوارگيها ....

دل ميشكافد در خم پس كوچه ي مرگ :

در سينه بي صاحب يك طفل محزون...

هر جا كه ديروزش ، غم افزا حسرتي تلخ:

بر ديده بد بخت فرداست ...

هر جا كه روزش ، انعكاسي وحشت انگيز :

از سيون تك سرفه ي خونين شبهاست .

يا جان انساني به ساز مطرب پول :

بازيچه اي بر سردي لب دوز لبهاست .

هر جا كه رنگ زندگي ، از چهره ي عشق :

از ترس  فرداهاي ناكامي ، پريده است .

يا هستي وناموس فرزندان زحمت :

يا مال مشتي رهزن دامن دريده ست

.

يا آتش عصيان صدها كينه گيج :

در تنگ شب – در خون خاموشي طپيده ست ...

در يا به دريا .....

صحرا به صحرا – سر به سر – تا اوج افلاك :

آنسان كه من كو بيده ام بر فرق اوراق .

فرياد عصيان ، از تك دلها رميده ست

 فرياد! .... فرياد !...

شامم سيه – بامم سيه – دل رفته بر باد ...

سرگشته ام در عالمي سر گشته بنياد.

كاشانه ام : سر پوش عريان سفره ي فقر

گمنامي ام : تابوت يادي رفته از ياد .

در خانه ام جز سايه بيگانه ؛ كس نيست ....

ديوانه شد ، زبس بيگانه ديدم !

بيگانه با خود ! بسكه خود " ديوانه " ديدم !

پروردگارا !

پس مشعل عصيان دهر افروز من كو ؟

فرداي ظلمت سوز من كو؟ روز من كو ؟

فرياد افلاك افكن ديروز من كو ؟

رفتند !....مردند؟!

فرياد !....فرياد!....

اي زندگيها ...! اي آرزوها ...!

اي آرزو گم كرده خيل بينوايان !

اي آشنايان !

اي آسمانها ! ابرها ! دنيا ! خدايان !

عمرم تبه شد ،هيچ شد ، افسانه شد ، واي !

آخر بگوييد !

بر هم دريد اين پرده ي تاريك ابهام !

كشكول نا چاري به دست و واژگون پشت :

تا كي پي تك دانه اي : پا بند صد دام !؟

تا ستك پي سايه بيگانه برسر :

لب بسته – سرگردان ، ز سر سامي بسر سام؟!

فرياد...! فرياد.....!

فرياد از اين شام سيه كام سيه فام !

فرياد از اين شهر!....فرياد از اين دهر!

فرياد از اين دوران تار تيره فرجام ؟

اين تيره دوراني كه خورشيد از پس ابر

 

خون ميفشاند – جاي مي – بر جام ايام !

فرياد ...! فرياد ...!

آري ! بدينسان  تلخ وطوفانزا و مرموز...

هر جا و هر روز...

پيچيده وحشت گستر اين فرياد جانسوز !

ليكن شما ، تك شاعران پنبه در گوش

بازيگران نيمه شبهاي گنه پوش ...

محبوب افيون آفريده ، تنگ آغوش ...

در انعكاس شكوه ها ، خاموش ، مرديد ؟!

آخر... خداوندان افسونهاي مطرود !

سرگشتگان وادي دلهاي مفقود...!

تا كي اسير « خاطرات عشق ديرين » !؟

مجنون صدها ليلي وهم آفريده ....

فرهاد  افسون تيشه ي افيون ليلي ؟!

تا كي چنين كوبيده روح و منگ و مفقود،

بيقد و بيعار .

در خلوت تار خرابات تبهكار.

اعصابتان محكوم تخدير موقت.

احساس صاحب مرده تان بازيچه ي ياد ...

افكارتان سر گشته در تاريكي محض :

در حسرت آلوده پستاني هوس باز ؟!

زيباست گر پستان دلداري كه داريد ...

دلدار از دلداده بيزاري كه داريد...

آخر ، چه ربطي با هزاران طفل بي شير

يا صد هزاران عصمت آواره دارد ؟!

اي خاك عالم بر سر آن قلب شاعر...

آن شاعر قلب...

كاندر بسيط اين جهان بيكرانه ....

دل بر خم ابروي دلداري سپارد!

شاعر؟! چرا شاعر! چه شاعر! هرزه گويان !

كور است و بيگانه ست با اين ملك و ملت ،

جاني ست هر كس كاندر اين شام تبهكار!

اين تيره قبرستان انسانهاي محروم ...

با علم بر بدبختي اين ملك بدبخت ...

بر پيكر نا كامي اين قوم ناكام :

رقصان به افسون مي و مسحور افيون:

گيرد زياري كام وبر ياري دهد كام !

من شاعر عصيان انسانهاي عاصي .

افسون شكن ناقوس دنياي فسانه .

دردي كش مي خانه آزرده بختان.

مطرود درگاه خدايان زمانه ...

تا ظلمت افكن صبح فردا زاي فردا :

در خدمت اين شكوه هاي بيكرانه...

چون آسماني ، طايري ، ابر آشيانه ...

با هر كلام و هر طنين و هر ترانه .

دل ميزنم – در تنگ شب – صحرا به صحرا ....

تا جويم از فرداي انساني نشانه ....

فرياد ....! فرياد....!

 

مناجات - 2

یکشنبه 8 آبان1390

الا ! اي مهين مالك آسمانها

كجا گيرم آخر سراغت كجايي ؟

غلام وفاي تو بودم _ نبودم ؟

چرا با من با وفا بي وفايي ؟

چه سازم من آخر بدين زندگاني

كه ريبي است در بيكران بي ريايي

چسان خلقت مهمل است اينكه روزم

فنا كرد – كام قدر – بر قضايي !

بيا پس بگير اين حياتي كه دادي

كه مردم از اين سرنوشت كذايي !

خداوندگارا !

اگر زندگانيست اين مرگ ناقص

بمرگ تو ، من مخلص خاك گورم !

دو صد بار ميكشتم اين زندگي را

اگر ميرسيدي به زور تو ، زورم !

كما اينكه اين زور را داشتم من

ولي تف بر اين قلب صاف و صبورم !

همه ش خنده ميزد بصد ناز و نخوت

كه من جز حقيقت ز هر چيز دورم !

بپاس همين خصلت احمقانه

كنون اينچنين زارو محكوم و عورم ؟

چه سود از حقيقت كه من در وجودش

اسير خدايان فسق و فجورم ؟

از آن دم كه شد آشنا با وجودم

سرشكي نهان در نگاه سرورم

چو روزم ، تبه كن تو ، روز « حقيقت »

كه پامال شد زير پايش غرورم

خداوندگارا!

تو فرسنگها دوري از خاك دوري

تو درد من خاك بر سر چه داني ؟

جهاني هوس مرده خاموش و بيكس

در اين بينفس ناله آسماني ...

زروز تولد همه هر چه ديدم

همه هر كه ديدم تبه بود و جاني

طفوليتم بر جواني چه بودي

كه تا بر كهولت چه باشد جواني !

روا كن به من شر مرگ سيه را

كه خيري نديدم از اين زندگاني!

مگر از پس مرگ – روز قيامت

خلاصم كن زين شب جاوداني!

بمن بد گماني؟ دريغا ! ندانم

چسام بينمت تا چنانم نداني؟

نه بالي كه پر گيرم آيم به سويت

نه بهر پذيرايي ات آشياني!

چه بهتر كه محروم سازم تو را من

ز ديدار خويش و از اين ميهماني

مبادا كه حاشا نمائي بخجلت

كه پروردگار لتي استخواني !

خداوندگارا !

تو ميداني آخر ، چرا بي محابا

سيه پرده شم رو را نديدم !

مرا ز آسمان تو باكي نباشد

كه خون زمين مي طپد در وريدم !

من آن مرغ ابر آشيانم كه روزي

ببال شرف در هوا  مي پريدم !

حيات دو صد مرغ بي بال وپر را

برغم هوس – از هوي مي خريدم

بهر جا كه بيداد ميكشت دادي :

بقصد كمك ، كوبه كو مي خزيدم !

بهر جه كه ميمرد رنگي ز رنگي

بيكرنگي از جاي  خود ميپريدم !

من آن شاعر سينه بدريده هستم

كه عشق خود از مرگ  مي آفريدم !

چه سازم ! شرنگ فنا شد به كامم

ز شاخ حقيقت هر چه چيدم!

ولي ناخلف باشم از ديده باشي

كه باري سر انگشت حسرت گزيدم !

ار آنرو كه با علم بر سرنوشتم

ز روز ازل راه خود را گزيدم !

خداوندگارا !

 ز تخت فلك پايه آسمانها

دمي سوي اين بحر بي آب رو كن

زمين را از اين سايه شياطين

 جنين در جنين كين به كين رفت و رو كن

سياهي شكن چنگ فريادها را

به چشم سكوت سياهي فرو كن !

هميشه جواني تو ، پير زمانه !

شبي هم " جواني " بما آرزو كن !

كه تا زيرورو نسازم آسمانت

زمين را بنفع زمان زير رو رو كن !

 

 

lمرگ نصیحتها

سه شنبه 22 شهریور1390

به هر كس هر جا ، كوله پشتي گرسنه اش را ارائه داد ، نصيحت بارش كردند!

كمال کوشش را كرد كه به جاي نان به روده هايش به روده هاي گرسنه اش ، نصيحت بقبولانند !

هم روده ها خنديدند .....

 هم نصيحتها....

با كوله پشتي پر از نصيحت و مشتي روده ي خالي ، به راه افتاد.

تصادفا ، به گورستاني رسيد كه در پهنه ي ماتمبارش ، مرده اي را با قهقه خاك مي كردند !

وحشت كرد ... اولين بار بود مي ديد كه مرده اي را با خنده به خاك ميسپارند!

پير مردي رهگذر راحتش كرد ، گفت : بي خيالش .... اون كه تو تابوته ، ديوونن اينا هم كه خاكش مي كنن ، ساكنين دارالمجانينن !

وحشت نخست جاي خود را به وحشت شكننده تري داد : ترسيد جنون ديوانگان بر عقلش مستولي شود...

ناگهان ، به يادش آمد كه يك كوله پشتي پر نصيحت است ! خنديد !...

فكر كرده بود كه براي جلو گيري از تسلط جنون ، از نصيحتها كمك خواهد گرفت .

هنگامي كه كوله پشتي را باز كرد ، از نصيحتها اثري نديد ....

وقلبش چون قطره اشكي ديده گم كرده ، به تك سينه اش فرو غلطيد...

بيچاره نصيحتها ! بينوا نصيحتها ! همه از گرسنگي مرده بودند.....

 

 

مرگ ماهيگير

چهارشنبه 15 تیر1390

«

آسمان ميگريست ...

و بادها شيون كنان فرياد مي كشيدند : بريز ! ... اي آسمان ، اشك بريز!بريز كه هر يك قطره اشك تو در بيكران زمين ، ستوني بر بناي زندگيست .

و آسمان ميگريست.... ميگريست ...

در پهنه ي كران ناپديد آسمان ، جز ناله ي زائيده از برآشفتگي اشكهاي بي امان و عصيان ابر هاي سر گردان خبري نبود...

و دريا ، در كشاكش انقلاب امواج ديوانه ، همچنان ناله ی بي پايان مرگ صيادان بي پناه را ، مي سرود ...

و در ساحل سر سام گرفته ي درياي بيكرانه ، ماهيگير ، تور پاره پاره به شانه ، خود را براي يك سفر شوم شبانه ، آماده ميكرد ...

«

آسمان ميگريست ....

و ماهيگير ، اسير قهر آشتي ناپذير آسمانها ! قهري كه از يك مرگ نا بهنگام داستانها داشت تور صد پاره خود را به قصد درو كردن ماهي به دل هزار پاره دريا ميكاشت ...

ساحل ، از ساعتها پيش ، در ظلمت يك مسافت طي شده ، گم شده بود .

وآنطرفتر ساحل ؛ در تنگناي يك كلبه ي محقر ، هم آغوش با يك زندگي فراموش شده ي مطرود ، دست كوچك دختري چهار ساله ، و ديده نگران همسري با نگاه تب آلود ،

نگران بازگشت ماهيگير بود ...

ودريا همچنان حماسه ي بي پايان مرگ صيادان بي پناه را مي سرود ...

«3»

آسمان مي گريست ...

و هنگامي كه ماهيگير ، به خاطر نان خانواده مختصري كه داشت ، پاي شکننده ي مرگ را به زنجير امواج درياي مست  مي بست  ...

در آنطرف ساحل ، سكوت كلبه ماهيگير را ، ناله شبگير دختر چهار ساله اش ، آهسته در هم شكست ؛

دخترك در حالي كه با نگاه نگران ، در چهار سوي كلبه بي پدر خويش ميگشت :

با ناله اي حزين از مادرش  مي پرسيد : كه :« ماما ...بابا جونم ....بر نگشت ؟!»

در حقيقت او پدر را نمي خواست ...

او ماهي كوچكي را مي خواست كه پدرش هر شب پس از مراجعت از سفرهاي شبانه ي دريا به او ، به دختر نازنينش ، هديه ميكرد ...

و تا سپيده صبح ، دخترك بينوا ، با نگاه بيگناه ، پي بابا جونش مي گشت .

وتا سپيده صبح ، بابا جون دخترك ، ماهيگير بي پناه ، از دريا برنگشت ...

«4»

چند ساعتي بود كه ديگر :

آسمان نمي گريست ... ودريا خاموش بود...

بادهاي سرگردان خوابيده بودند ...

طوفان هم خوابيده بود ...

و آفتاب ، ساعتها پيش ، طومار حكومت شاعرانه ي ماه را ، در بسيط افلاك ،

در هم نورديده بود ...

و از ساعتها پيش ، همسر تيره بخت ماهيگير، دختر چهار ساله اش به دوش در بسيط ساكت و ماتم زده ي دريا ، ساحل به ساحل ، سراغ همسر گمشده اش را ميگرفت ...

و دريا در مقابل استغاثه ي زن تيره بخت ، بطور وحشتناكي لال شده بود ...

و سه روز و سه شب ... پي ماهيگير گشتند ... تا آنكه :

غروب سومين روز ، لاشه ي يخ بسته ي او را ،لا بلاي كفني پاره پاره كه درقاموس ماهيگيران " تور"ش  مينامند ، در گوشه ي ناشناسي از سواحل آشنا ، يافتند

و در بساط او ، همراه با جسدش ، جز يك ماهي كوچك كه لابلاي مشت يخ زده اش جان مي كند ، هيچ نيافتند .


 

آخرین نامه

جمعه 23 اردیبهشت1390

شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم

این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنتبار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است .

این نامه آخرین نامه یک فاحشه است

کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....

مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یکوجبی گور زندگی واژگون بخت خود  برای تو می نویسم ..

فاصله من –فاصله پیکر درهم شکسته من – با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است یکوجب بیش نیست ..

این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت نام مستعارش زندگیست ..

مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت.......

خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچقدر دلم می خواست پیش تو باشم...و پس از سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور شکست شهوت در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و بد نامی وفراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو به مرگ می سپردم ...

افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست... جز این پیکر در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با در یافت بیست ریالی ( بیست ریالی که کار مزد آخرین هم آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد ...

مادر جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت داشت تا حد جنون خواهی گریست ...

گریه کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد که در این دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ....

دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و بد نامی    می میرد .... ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت بگیرد ...

مادر جان ! خواهش میکنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بیدرمان در پهنه این دل ماتمزده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی سرشک دیده گم کرده ، به دامان محبت بار تو بسپارم ....

میدانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد ؛ تو بر حسب نامه های گذشته من  ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را به دست می آورد ... چگونه بگویم مادر ؟!.... که ازبخت من بدخت ، در عصری به دنیا آمده ام که " شرافت " به طوررقت انگیزی بازارش کساد است

می دانی یعنی چه ؟ مادر همه هر چه تا کنون بتو نوشته ام دروغ محض بوده است .... دروغ محض .... اما اجتناب ناپذیر

خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ،  بار دیگر بشکنم ... همه ی آن نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من  که در حقیقت بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بیزوال است ، بسوزان .... و خاکستر سردشان را لابلای بستر پاره پاره من که مات و دست نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن ... بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد .... افتخار اینکه حد اقل آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا وا پسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در تصویر بیچارگی من ، شریک باشی ....

مادر جان ! در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش آرزوها و آمال انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی ، این تهران خراب شده ، روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت من یکی از بی پناه ترین و بیگناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام

افسوس !... هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که می خواستم جزئیات گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم ...

همانقدر باید بگویم که زندگی بسرنوشتی اینقدر دردناک ، دچارم کرد ، سه سال تمام ، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد بود که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی ها ، پستی ها ، و رذالتهای خود را وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من ، خلا صه کردند

آه ، خداوندا ! چه سرنوشت وحشتناکی !

در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ، بازیچه ی خنده ها ، محبتها و پایکوبی های ساختگی بود ....

در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطرسیه روزی خودم اشک بریزم نداشتم ....

تنها یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه صمیمانه  خندیدم ... اما  ، بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ... آخ اگر بدانی ....

آری ، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی ناموس محتاج من بود ، صاحب فرزندی شدم ...

از چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود ، خدا برای نخستین بار بزرگترین نعمتها را – نعمت مادر بودن را به من ارزانی کرد ...

شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند ساعت همه دردها ، در به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم ....

احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده ام ... وفردا صبح پدرش از دیدن او ....

آخ مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟!

آه ، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام !

مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟!

رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور گرفت....قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم  ماما ! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد

آخ مادر ...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره مادرم ....

 باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان ازمن پرسید : چرا ؟؟؟

دختر م را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت محض به خاک سپردند .

چه می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتراز ماندنش است ، دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی میتوانست نصیب دختر یک فا حشه بدبخت کند ؟!

پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان بچه کمر هستی مرا شکسته بود .

مادر جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام مقرری  ماهانه برایت بفرستم .

به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک شب با شکم سیر بخواب روم ....

چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم ...در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز گفتار شدم ...

دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است !

خدا حافظ مادر

شیرت را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد  ، و چه طور مرد ؛ نه - مادر جان نگو .

                                                                                 خدانگهدارتان

                                                                                               پایان  

 

عشق دروغ

سه شنبه 17 اسفند1389

رفته بوديم که دور از انظار ديگران ، ساعتی با سرگردانی يک عشق بی پناه ، زير روشنايی مات ماه ، گردش کنيم ...

آسمان کاملا صاف بود . مهذا ، پاره ابری سياه ، صورت نازنين ماه را ، در سياهی خود ناپديد کرد ... گفتم : آسمان به اين صافی ، معلوم نيست اين قطعه ابر سياه ، از گريبان ما چه مي خواهد ، ... اشاره به ابر کرد ، آهی کشيد وگفت : آن ؟

آن ابر نيست ! عصاره است . عصاره ی ناله های پنهانی عشاق واقعی است ... روی ماه را پوشانده است ، تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد.